|
امينه افروز
او هيچ وقت به ترک اعتياد و زندگي مثل يک آدم فکر نکرده بود، اصلا يادش نبود
وقتي سالم زندگي مي کرد، آسمان چه رنگي بود و خانواده پدري اش چه قدر او را
دوست داشتند و او هم عاشقشان بود. وقتي بعد از چهار سال مادرش را در سالن
ملاقات زندان ديد، شرمندگي و گريه مجالش نداد. مادرش خرد شده بود. طي چهار
سال موهايش بيشتر سفيد شده و انگار ده سال از آخرين ديدارشان گذشته و به همان
اندازه خودش هم از بين رفته بود، با چهره اي کدر و درهم شکسته و دندانهاي
ريخته و نامرتب و سياه!
از خانه پيرزني که در آن کار مي کردم، طلا برداشتم. طلاهايش قديمي بودند ولي
قبل از آن که بتوانم بفروشم، دستگير شدم. پليس طلاها را در خانه ام پيدا کرد
ولي ديدم ابراهيم طلاها را ديده و يک زنجير و پلاک سنگين را از بين آنها
برداشته و بدون اطلاع من فروخته است. مالخر هم دستگير شد ولي به جاي آن پلاک
و زنجير، 27عدد النگو داد تا شاکي رضايت دهد و به زندان نرود. من و شوهرم
زنداني شديم.
رويا نام مستعاري است که خودم برايش انتخاب مي کنم. او نمي خواهد اسم واقعيش
را بنويسم. زيرا آن قدر خانواده وي آبرودار هستند که مي ترسد با درج نامش
شناخته شود و آبروي آنان را ببرد.
او زني 30 ساله است که به جرم سرقت 491گرم طلا مدت حبسش را در زندان رجايي
شهر مي گذراند. رويا در زندگي اشتباهات بزرگ زيادي مرتکب شده است، اولين
اشتباه بزرگش، ازدواج با مردي از يک خانواده معتاد بود.
به عنوان پرستار، در يک بيمارستان دولتي در تهران مشغول به کار شدم. چند وقت
بعد پسر جواني به نام ابراهيم را در حالت نيمه بيهوش بستري کردند. او خواسته
بود با خوردن قرص، خودکشي کند.
پسر جوان با آن افسردگي مدتي در بيمارستان ماند و هر روز او را مي ديدم. وقتي
از بيمارستان مرخص ، هر روز دم در بيمارستان مي ماند تا مرا در حال خروج از
آن جا ببيند و همين طوري شد که ابراهيم مرا به خودش علاقمند کرد.
با اين حرف خنده تلخي بر چهره اش مي نشيند. ما با هم ازدواج کرديم. سن من
خيلي کم بود. فقط 14 سال داشتم و خانواده با ازدواجمان مخالف بودند ولي
بالاخره زندگي مشترک ما شروع شد.
رويا کمي دروغ هم چاشني حرفهايش کرده است. وي درست نام رشته هاي دبيرستان را
نمي داند و مي گويد ديپلم علوم پزشکي دارد و وقتي مي پرسم منظورش علوم تجربي
است!؟ جواب مي دهد: بله، منظورم همان است. از سوي ديگر ادعا مي کند به عنوان
پرستار در بيمارستان کار مي کرد که براي دختري 14 ساله با تحصيلات زيرديپلم
امکان ندارد مگر آن که کارش نظافت باشد.
او اين حرفها را مي زند تا رد پاي خود و خانواده اش را از بين ببرد.
چند فرزند داري؟
يک پسر چهار ساله به نام امير دارم که خدا بعد از يازده سال به من داده است.
من و شوهرم يازده سال بچه نداشتيم.
شغل همسرت چيست؟
ابراهيم کارگر يک شرکت نوشابه سازي بود ولي کار کردن را دوست ندارد. فقط سه
سال کار کرد و بعد بيکار شد و هنوز بيکار است.
رويا از هشت سال پيش معتاد است. علت اعتيادش هم مثل اغلب موارد، وجود شوهري
معتاد است که به خاطر تنها نماندن پاي بساط بدبختي، زن را هم به اين باتلاق
کشانده و هر دو با هم مواد مخدر مصرف مي نمودند.
شوهرم به شيشه معتاد بود و مرا هم به اعتياد کشاند. برادرشوهرم غير از شيشه،
کراک هم مصرف مي کند. با کراک از اين طريق آشنا شدم.
خانواده شوهرت معتاد هستند؟
بله، پدرشوهرم معتاد بوده و به همين دليل هم فوت کرده است. بعد از مرگ او
مادرشوهرم با مرد ديگري ازدواج کرده و بچه هايش تنها بودند. وقتي ازدواج کردم،
مانند يک مادر، دو خواهرشوهر و دو برادرشوهرم را بزرگ کردم. الآن
برادرشوهرهايم 30ساله و 24ساله هستند. همين برادرشوهر کوچکم مرا به کراک
معتاد کرد. البته غير از دو خواهرشوهرم که من بزرگ کردم، يک خواهرشوهر ديگر
هم دارم و يکي از آنان معتاد است.
برادرشوهرهايم هر دو سابقه دار هستند و با دزدي و سرقت زندگي مي کنند. در کل
شوهرم از خانواده خوبي نيست. نمي دانم چرا با او ازدواج کردم به خاطر مشکلات
خانوادگيش دست به خودکشي زده بود!
بعد از ازدواج هم سر کار مي رفتي؟
مدت کوتاهي رفتم ولي چون کارم شيفتي بود، نتوانستم ادامه دهم. بعد از اعتياد
هم ديگر نمي توانستم کار کنم. برادرشوهرم به من مواد مي داد، گفتم که کارش
دزدي بود. مدت يک سال و نيم هم در خانه يک پيرزن به عنوان پرستار خانگي کار
مي کردم و کارهاي شخصي اش را انجام مي دادم.
چرا زنداني هستي؟
از خانه پيرزني که در آن کار مي کردم، طلا برداشتم. طلاهايش قديمي بودند ولي
قبل از آن که بتوانم بفروشم، دستگير شدم. پليس طلاها را در خانه ام پيدا کرد
ولي ديدم ابراهيم طلاها را ديده و يک زنجير و پلاک سنگين را از بين آنها
برداشته و بدون اطلاع من فروخته است. مالخر هم دستگير شد ولي به جاي آن پلاک
و زنجير، 27عدد النگو داد تا شاکي رضايت دهد و به زندان نرود. من و شوهرم
زنداني شديم. من اينجا در رجايي شهر هستم و شوهرم را به قزلحصار فرستادند.
رويا در خانه زني کار مي کرد که ماهانه بين 500 تا 600 هزار تومان به وي حقوق
مي داد. مخارح اعتياد و طمع اين زن آن قدر زياد بود که نمکدان را شکست و جواب
خوبيهاي صاحبکارش را با سرقت داد.
پسرت امير کجاست؟
پيش مادرم.
وقتي خانواده رويا از اعتياد دخترشان مطلع شدند، از او خواستند طلاق بگيرد،
ولي او نه به ترک اعتياد راضي بود و نه به جدايي از شوهرش، زيرا با طلاق،
منبع تهيه موادمخدر را از دست مي داد. رويا فقط به خاطر موادمخدر با شوهرش
زندگي مي کرد، همين شوهر، با لوازمي مانند چاقو و آب جوش، وي را تحت شکنجه
قرار مي داد. رويا جاي کتکها و شکنجه هاي شوهر، روي دستان، بازوها و پاهايش
را نشان مي دهد.
بالاخره خانواده رويا او را از خود راندند. چهار سال از آخرين ديدار او و
خانواده اش مي گذشت که برادرشوهرش با آنان تماس گرفت و گفت مي خواهند امير را
به بهزيستي بسپارند، چون پدر و مادرش زنداني بوده و هيچ سرپرستي ندارد.
مادر رويا، يک مادر دلسوز بود، دلش براي فرزندش سوخت و باز در روزهاي سختي به
کمکش شتافت تا امير آواره نگردد. وقتي بعد از چهار سال به سالن ملاقات زندان
رفت، صحنه تکان دهنده اي به وجود آمد. رويا تازه به خود آمده و بدبختي هايش
را ديده بود. دردها و ناراحتي هاي خانواده اش و از همه بدتر، روي کثيف اعتياد
خودش! مادر رويا هم بعد از چهار سال يک باره دخترش را با وضعيتي ديگر ديده
بود. قيافه درهم شکسته و دندانهاي ريخته و چهره اي کدر و تار که از سلامتي
فاصله گرفته و هر فردي با اولين نگاه مي توانست بفهمد اين زن تا ته اعتياد
رفته و مدتهاي زيادي معتاد بوده است!
پدرم بازنشسته يک شرکت ايران آلماني است!
چه شرکتي؟
رويا دوست دارد تمام حرفهايش را در کلماتي بپيچد که توجه شنونده را نسبت به
خودش جلب نمايد. پدر او بازنشسته شرکت مرغداري با ليسانس آلماني است. نکته اي
که در مورد خانواده اش درست است، دوري آنان از اعتياد بوده و اعتياد رويا
باعث لطمه خوردن به آبرويشان شده، از اين رو بود که او را از خود راندند.
حکم صادر شده؟
نه، بلاتکليف هستيم. بايد شاکي رضايت دهد.
براي بعد از آزادي، چه برنامه اي داري؟
مي خواهم براي هميشه اعتياد را کنار بگذارم و با پسرم امير زندگي کنم. از
ابراهيم طلاق خواهم گرفت. اين کار را بايد مدتها پيش انجام مي دادم. زماني که
خانواده ام به شدت اصرار داشتند تا طلاق بگيرم، چند بار که خيلي کتک خوردم،
به خانه پدرم رفتم ولي ابراهيم به دنبالم آمد و من هم براي آن که مواد براي
مصرف داشته باشم، با او برمي گشتم. در خانه پدرم همه مواظب بودند تا من
دوباره مواد نکشم.
خواهر کوچک رويا اولين فردي بود که متوجه اعتياد وي شد ولي کاري از دستش
برنمي آمد و وقتي پدر و مادرش فهميدند، خيلي دير شده بود و حالا رويا مي گويد:
من در زندان فهميدم چه قدر بدبختم!
برداشت آخر:
خانواده رويا براي نجات او از دام اعتياد خيلي تلاش کردند و در نهايت او را
به حال خود گذااشتند و از خود راندند. کاري بسيار اشتباه که گاهي خانواده
معتادان انجام مي دهند و با اين کار، ديگر هرگز اميدي به ترک اعتياد از طرف
شخص معتاد نيست. اين طرد نمودن، باعث رفتن دخترشان به سوي سرقت شد تا آبروي
آنان را بيشتر از بين ببرد.
زندان همان طور که محلي براي افتخار نيست، مي تواند براي بعضي افراد مثل رويا
تلنگر يا شوکي باشد که بفهمد در کجاي زندگيش ايستاده است؟ راه آمده را چه طور
آمده و راه مقابل رويش چگونه است و چه طور مي تواند آن را طي نمايد؟
اگر همه امکانات جمع شوند تا فردي اعتياد را ترک نمايد، تا خود معتاد نخواهد،
درمان امکان پذير نيست. همّت و غيرت فرد، کاري مي کند که هيچ دارو و درماني
نمي تواند انجام دهد. در حال حاضر زندان اين امکان را در اختيار رويا قرار
داده تا هم به گذشته اش نگاه کند و هم با تکان خوردن شخصيت فروريخته اش به
آينده اش هم توجه داشته باشد و ببيند زندگي گذشته فقط بدبختي بود و قرباني
کردن فرزندش امير و زندگي آينده با کمک خانواده اش مي تواند روشن باشد.
باسپاس از همکاري صميمانه از مدير کل زندانهاي استان تهران، مدير زندان رجايي
شهر و رئيس اداره فرهنگي و تربيتي زندان
|